بسم الله
امروز (۲۱/۱/۹۱)ساعت ۳ شب خوابیدیم و نماز صبح بیدار شدیم.
اینجا سنگ آتش است.
جلسه ای برپا شد.
وظایف همه معلوم.
من عکاس بودم.
ثبت کننده لحظات.
حالا…
اولین سفر با نیسان آبی رنگ صورت گرفت.
روستای قنداب بود.
کودکان به استقبال ما آمدند.
ما هم خوشحال.
دوربین در دست من و ثبت لحظه لحظه ها.
راه رفتیم تارسیدیم.
به مسجد.
مشغول بودند.
مردی سیاه چهره که خادم مسجد بود.
بچه ها در رفت و آمد .
مربیان کودکان همه آنها را به کلاس دعوت کردند.
کودکان ۵ ، ۱۰ ، ۱۵ ساله .
از دختر و پسر آمدند.
کلاسها شروع شد و من در حال شکار صحنه.
با روحانی گروه و مربی ورزش راه افتادیم.
بالا و پایین.
پستی و بلندی.
گذراندیم.
منطقه محروم.
خانه ها کاه گلی.
هر از گاهی آجری.
آن هم ساخته دست خیری.
رودخانه ای خشک و جاری از فاضلاب.
اما روحانی ای بی تجربه در حد یک سلام.
من متکلم وحده.
مربی ورزش خشک.
خداوند حافظشان باشد.
کربلایی در راه.
همه روستا منتظر.
اعم از ساغری و اکبری(؟)
روحانی بی تفاوت.
من پیگیر.
مربی ورزش مطیع امر.
پسران ،فوتبال و من.
در حال بازی.
.۵دقیقه زمان.
شور و هیجان.
دوربین و باز ثبت هیجانات.
عشق محبت و دوستی.
هم بازی ما در زمین فوتبال نه در گذرگاه ادب.
کربلایی آمد.
همه پیش رویش .
دیده بوسی.
زیارت قبول.
دونفرند.
پدر و پسر.
پسری که باعث کربلایی شدن پدر شد.
روحانی باز بی تفاوت.
اما چرا؟
اذان.
نماز جماعت.
عازم شدیم.
سنگ آتش مقصد نهار.
ادامه دارد….
مسجدی پر از گرد و غبار…
شب ساعت ۹ بود.
عازم روستای سنگ آتش شدیم.
۵کیلومتری فریمان متوجه شدیم که نیم ساعت از محل مورد نظر عبور کردیم.
بچه ها داخل اتوبوس شاد بودند.
مدح علی علیه السلام یود.
راننده همنام من بود.
او اصل مشهد و من اصل اردبیل.
خبر ناگواری شنیدم.
و رگ غیرت من در آستانه ترکیدن .
وارد روستا شدیم.
مسجدی داشت.
گرد و غبار همه جایش را فرا رفته بود.
و من انگشت به دهان…
یعنی ما…
ادامه دارد.